سخن سنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخن سنج . [ س ُ خ َ س َ ] (نف مرکب ) سخن سرای . (آنندراج ). به معنی سخن زن است که کنایه از شاعر و قصه خوان باشد. (برهان ) : سخن سنج بی رنج اگر مرد لاف نبیند ز کردار او جز گزاف . فردوسی . مرکب شعر و هیون علم و ادب را طبع سخن سنج من عنان و مهار است . ناصرخسرو. آن سخن سنج جوانی که چو دو لب بگشاد خانه ٔ عقل دو صد کله ببندد ز درر. سنایی . خاصه کلیدی که در گنج راست زیر زبان مرد سخن سنج راست . نظامی . چنین در دفتر آورد آن سخن سنج که برد از اوستادی در سخن رنج . نظامی . ◄ مردم فهمیده و سخن دان . (برهان ) : ز نیکو سخن به چه اندر جهان بنزد سخن سنج و فرخ مهان . فردوسی . کاتب و عالم و نقاد و سخن سنج وحسیب عاقل و شاعر و دراک و ادیب و هشیار. ناصرخسرو. جوابش داددانای سخن سنج که ای از بهر دانش داشته رنج . نظامی . نکوسیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس . سعدی . ◄ آنکه بر مرز سخن واقف است . نقاد.