سرسخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سر سخت . [ س َ رِ س َ ](ترکیب وصفی، اِ مرکب ) صدمه ٔ سخت . (غیاث اللغات ). ♦ سر سخت خوردن ؛ صدمه ٔ سخت خوردن . (آنندراج ). صدمه و آسیب بزرگ رسیدن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٢٣٥) : عدو از کفت گرز یک لخت خورد ز سرسختی آخر سر سخت خورد. محمدسعید اشرف (از آنندراج ). آن از این کوچه برد سر بسلامت بیرون که سر سخت ز هر سنگ تواند خوردن . صائب (از آنندراج ).
سرسخت . [ س َ س َ ] (ص مرکب ) پرطاقت .پرتوان . آنکه مصیبت را خواه و ناخواه تحمل کند. آنکه در بلاها و مصائب پایداری داشته باشد. ◄ سخت مستبد برأی . که تسلیم به رأی دیگران نشود. ◄ بی احتیاط. بی پروا. (فرهنگ فارسی معین ).