سرسخن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرسخن . [ س َ س ُ خ َ ] (اِ مرکب ) عنوان داستان که آن را به شنجرف مینویسند. (غیاث ) (آنندراج ) : اول بنام من رقم خون کشید عشق نام من است سرسخن دفتر بلا. باقر کاشی (از آنندراج ). ز درد سرسخن سرخی جگرگون فتاده نقطه اش چون قطره ٔ خون . ملا طغرا (از آنندراج ).