سرسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرسر. [ س ُ س ُ ] (ص ) نادان و ابله و بیهوده . ◄ (اِ) حماقت و نادانی . ◄ جنون و شوریدگی . ◄ حجاب و پوشش و سرپوش . ◄ براده . ◄ رنده . (ناظم الاطباء).
سرسر. [ س ُ س ُ ] (ص ) در تداول مردم قزوین، آنکه اُنس نگیرد. آنکه به مهربانی نرم نشود. آنکه به تنهائی و دوری از دیگران مایل باشد. (یادداشت مؤلف ).
سرسر. [ س ُ س ُ ] (ع اِ فعل ) کلمه ٔ امر یعنی در آی به قصد و اراده ٔ کارهای مهم و عالی . (ناظم الاطباء). امر است کسی را به معالی امور، یعنی کارهای شریف و برتر اختیار کن . (یادداشت مؤلف ). یقال اذا امرته بمعالی الامور. (ذیل اقرب الموارد).