سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
راحتی جان را به گفتارای پسر آفتی دل را به کردارای پسر هر چه باید داری از خوبی ولیک نیست کردارت چو گفتارای پسر مهر و ماهی گر بدندی مهر و ماه سرو قد و لاله رخسارای پسر بشکنی بازار خوبان جهان چون فرود آیی به بازارای پسر خلقی از کار تو سرگردان شدند تا کجا خواهد شدن کارای پسر همچو یعقوبند گریان زان که تو یوسف عصری به دیدارای پسر عشق تو چون پای بند خلق شد دست را آهسته بردارای پسر عاشقست اکنون سنایی بر تو زار رحم کن بر عاشق زارای پسر