سودا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سودا کردن . [ س َ / سُو ک َ دَ ] (مص مرکب ) مبادله . معاوضه . بدل کردن . عوض کردن . تبدیل . تعویض . خرید و فروخت . ◄ روی درهم کشیدن . بخشم شدن : ... در حالتی که ملک را پروای سخن شنیدن او نبود، اعلام کردند بهم برآمد و سودا کرد. (گلستان ). ◄ نگران شدن . اندیشه کردن : ای پسر امروز را فرداست پس غافل مباش مر مرا از کار تو پورا همی سودا کند. ناصرخسرو. ◄ جور و جفا کردن : ای رقیب این همه سودا بمن خسته مکن برکنم دیده و من دیده از او برنکنم . سعدی . ◄ چانه زدن در معامله : در مغازه های بزرگ سودا کردن ممنوع است .... تنها مقطوع است . (تحف اهل بخارا، یادداشت بخط مؤلف ). ◄ معامله کردن . سودا نمودن . (از آنندراج ) : نقد جان آخر شد و وصلت بما سودا نکرد دیده خالی از نگه گشت و ترا پیدا نکرد. میرزا تقی خان متخلص بشهابی (از آنندراج ). ♦ امثال : آه ندارد با ناله سودا کند ؛ بغایت فقیر و بی چیز است .
مترادف و متضاد واژهدان
معامله کردن، خریدوفروش کردن، دادوستد کردن، دادنو گرفتن تندی کردن خشمگین شدن