سیه گلیمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیه گلیمی . [ ی َه ْ گ ِ ] (حامص مرکب ) بدبختی . سیه روزی . بی دولتی . مفلسی : ز روز و شب شده ام سیر چون به پیش دلم سیه گلیمی شب همچو روز شد پیدا. مجیرالدین بیلقانی . کردند بسی سفیدسیمی از ما نشد این سیه گلیمی . نظامی . گلیم بین که در آن بر چه عیش میراند سیه گلیمی من بین که دورم از بر او. سعدی .