سیه گلیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیه گلیم . [ ی َ ه ْ گ ِ ] (ص مرکب ) کنایه از بدبخت و سیه روز. (برهان ) (آنندراج ) : دیو سیه گلیم بر آن بود تاکند همچون گلیم خویش لباس دلم سیاه . سوزنی . سیه گلیم خری ژنده جُل ّ و پشماگند که زندگیش نه درپی پذیرد و نه رفو. سوزنی . کاندر شفاست عارضه ٔ هر سپیدکار واندر نجات مهلکه ٔ هر سیه گلیم . خاقانی . گلیم خویش برآرد سیه گلیم از آب وگر گلیم رفیق آب می برد شاید. سعدی . در گلشنی که بلبل باشد سیه گلیم هر غنچه در نقاب گل آفتاب داشت . صائب (از آنندراج ). ◄ بی دولت . همیشه پریشان و مفلس . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سیاه گلیم شود.