شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا قیامت ترک جام میمگو همدمی خوشتر ز جام میمجو ساقیا در دور جام میدر آ خرقه سالوس رندان را بشو جان ما آئینه جانان ماست جان جانان خوش نشسته روبرو واعظ ار منعت کند ازعاشقی وعظ بیحاصل بگو دیگر مگو یک نفس بیعشق و جام میمباش گر نهای همصحبت خواجه ولو بستهام نقش خیال او به چشم هر چه آید در نظر بیند به او نعمت الله در همه عالم یکی است گر نهای احول مبین آن یک به دو