شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در هوای دنیای دون دنی روز و شب جانی به غصه میکنی بیخبر از یوسف مصری چرا در خیال مژده پیراهنی ریسمان حرص دنیائی مدام گرد خود چون عنکبوتی میتنی گر تموز خان میری عاقبت موم گردی فی المثل گر آهنی خوش نشینی بر سر تاج شهان گر به خاک راه خود را افکنی حی قیومی و فارغ از هلاک در خرابات فنا گر ساکنی هر که را بگذار و جام میبنوش نعمت الله جو اگر یار منی