شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که او با ما درین دریا نشست کی تواند لحظهای بیما نشست از سر هر دو جهان برخاسته بر در یکتای بیهمتا نشست گرچه تنها بود و تنها جمع کرد آمد آن تنها و با تنها نشست عقل رفت و زیر دست و پا فتاد عشق آمد سوی ما بالا نشست تشنهای آمد به سوی ما چو ما عین ما را دید و در دریا نشست مجلس عشقست و ما مست و خراب خاطر رندان ما آنجا نشست نعمت الله جام میجوید مدام چون تواند یک زمان از پا نشست