شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرکه او با ما در این دریا نشست آبروئی یافت خوش با ما نشست بر در میخانه مست افتادهایم هرکه آمد پیش ما اینجا نشست از سر جان و جهان برخاست دل بر در یکتای بیهمتا نشست در خرابات مغان مست و خراب خوش بود با شاهد رعنا نشست بزم رندان جنت المأوی بود جاودان خواهیم در مأوا نشست در سر هر کس که سودائی فتاد کی تواند یک دمی از پا نشست نعمت الله در همه عالم یکی است بر سریر سلطنت تنها نشست