شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق مستست و عقل مخمور است عاقل از ذوق عاشقان دور است شادمانی جاودان دارد به غم عشق هر که مسرور است دل ما جان خود به جانان داد ز آن حیاتی که یافت مغرور است جام گیتی نما چو میبینیم در نظر ناظر است و منظور است نور چشم است اگر نظر داری آفتابی به ماه مستور است زاهد ار ذوق ما نمیداند عیب زاهد مکن که معذور است نعمت الله رند سرمست است در خرابات نیک مشهور است