شباب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شباب . [ ش َ ] (اِخ ) نام موضعی است در یمن . (از معجم البلدان ).
شباب . [ ش َ ] (ع اِ) جمع شاب به معنی مرد جوان است و آن از سن بلوغ تا سی سالگی باشد. (از اقرب الموارد): الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة. (از منتهی الارب ). رجوع به شاب شود.
شباب . [ ش َ ] (ع مص، اِمص ) جوانی . (از اقرب الموارد). جوانی و آن از سی تا چهل است : شب الغلام شباباً؛ جوان گردید کودک . (از منتهی الارب ). جوانی باشد که در مقابل پیری است . (برهان قاطع) : همیشه تا نشود خوشتر از بهار خزان همیشه تا نبود خوشتر از شباب هرم . فرخی . همه بگذشت پاک بر تو چو باد مال و ملک و تن درست و شباب . ناصرخسرو. عبدالحمید احمد عبدالصمد که ملک نه از شیوخ دید چو او و نه از شباب . مسعودسعد. ... و بسبب مآثر ملکانه که در عنفوان شباب و مطلع عمر از جهت کسب ممالک موروث بجای آوری . (کلیله و دمنه ). دان که دواسبه رسید موکب فصل ربیع دهر خرف بازیافت قوت فصل شباب . خاقانی . به قوت شباب و مساعدت اصحاب و اتراب بر ملک مستولی شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٧). از عصر طفولیت به زمان شباب رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٧). و به سبب مناسبت شباب در زمره ٔ أتراب و اصحاب او منتظم گشت و عمر با او وفا نکرد در جوانی فروشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٠). بی گل رویش در ایام شباب چون بنفشه سوگواری مانده ام . عطار. خوابها می دید جانم در شباب که سلامم کرد قرص آفتاب . مولوی . چادر و سربندپوشید و نقاب مرد شهوانی و در غره شباب . مولوی . میوه ٔ عنفوان شبابش نورسیده و سبزه ٔ گلستان عذارش تازه دمیده . (گلستان سعدی ). چندانکه مرا شیخ ... ابوالفرج بن جوزی ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی . (گلستان سعدی ). به طهارت گذران منزل پیری و مکن خلعت شیب به تشریف شباب آلوده . حافظ. شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد. حافظ. ◄ آغاز و ابتدای هر چیزی : جئتک فی شباب النهار؛ در آغاز روز نزد تو آمدم . و لقیته فی شباب الشهر؛ او را در اول ماه یافتم . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) آنچه بدان آتش افروزند. (از اقرب الموارد).