شمع برکردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمع برکردن . [ ش َ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شمع افروختن . شمع بفروختن . شمع برافروختن . روشن ساختن شمع. (یادداشت مؤلف ) : برکنم شمع و وفا را به خراسان طلبم کآن کلید در رضوان به خراسان یابم . خاقانی . ز آتشی کافتاد از حراق شب شمع در صحرای جان برکرد صبح . خاقانی . تا درین ایوان مینا هر شبی برمی کنند شمع ناهید و چراغ ماه و قندیل پرن . خواجه سلمان (از آنندراج ). رجوع به مترادفات کلمه شود.