شور افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شور افکندن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شور فکندن . آشوفتن . ولوله انداختن . آشوب و فتنه برپا کردن . ◄ هیجان و نشاط ایجاد کردن : ملک را گوی در چوگان فکندند شگرفان شور در میدان فکندند. نظامی . ترش بنشین و تندی کن که ما را تلخ ننماید چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی . سعدی . ◄ غوغا برپا کردن . آشفتگی پیدا آوردن . ولوله انداختن : سیاوش همیدون به نخجیر گور همی تاخت و افکند بر دشت شور. فردوسی . درمیانشان فتنه و شور افکنم کاهنان خیره شوند اندر فنم . مولوی . تا به گفتار درآمد دهن شیرینت بیم آن است که شوری به جهان درفکنم . سعدی . آستین بر روی و نقشی در میان افکنده ای خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ای . سعدی .