شکار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکار کردن . [ ش ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکردن . شکریدن . بشکریدن . زدن . افکندن . صید کردن . اصطیاد. تصید. (یادداشت مؤلف ). تقنص . (منتهی الارب ). اقتناص . (منتهی الارب ) (صراح اللغة). قنص . (منتهی الارب ). صید. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) : وگر به بلخ زمانی شکار چال کند بیاکند همه وادیش را به بط و به چال . عماره ٔ مروزی . بدان جایگه نیز یابیم شیر شکاری کنیم و بمانیم دیر. فردوسی . اندر عراق بزم کنی در حجاز رزم اندر عجم مظالم و اندر عرب شکار. منوچهری . امیر چنان کلان شد که همه شکار بر پشت پیل کردی . (تاریخ بیهقی ). مرد چو با خویشتن شمارکند داند کاین چرخ می شکار کند. ناصرخسرو. فکر بیگانه ز عشقت نبرد جز هوسی عنکبوتی نکند غیر شکار مگسی . ظهیر فاریابی . نکند باز موش مرده شکار. سنایی . گر کند شهباز مرغان را شکار من شکارش جان دانا دیده ام . خاقانی . از سگان که ای به زهره ٔ شیر که شکار آهوی ختن کردی . خاقانی . داد غراب زمین روی بسوی غراب تا نکند ناگهان باز سپهرش شکار. خاقانی . اینکه سگ امروز شکار تو کرد تا دو مهت بس بود ای شیرمرد. نظامی . تا از مسافتی بعید شکاری بسیار اندر آنجادرآیند و بر این شیوه شکار کنند. (تاریخ جهانگشای جوینی ). می شود صیاد مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار. مولوی . شهربند هوای نفس مباش سگ شهر استخوان شکار کند. سعدی . قارون ز دین برآمد و دنیا بر او نماند بازی رکیک بود که موشی شکار کرد. سعدی . ♦ امثال : چون پلنگی شکار خواهد کرد قامت خویشتن نزار کند. ؟ ♦ دل (جان ) کسی را شکار کردن ؛وی را عاشق خود ساختن . دل وی ربودن : به تیر غمزه دل عاشقان شکار کند عجب تر آنکه به تیری که از شکا نه جداست . ابوعبداﷲ ادیب . راز آشکار کرد و دل من شکار کرد تا آشکار اهل خرد شد شکار من . ناصرخسرو. ای چشم پرخمارت دلها فکار کرده وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده . خاقانی . ◄ بمجاز، جلب کردن . دلبسته کردن . رام و مطیع کردن : خُلق خوش خلق را شکار کند صفتی پیش ازین چه کار کند. اوحدی . نوبهار آمد که عالم را شکارخود کند از طراوت موج سنبل دام بر صحرا کشید. سالک یزدی (از آنندراج ). ◄ (اصطلاح عامیانه ) دل آزرده و خشمگین کردن . (از یادداشت مؤلف ). ◄ بور کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ طیفی واژهدان
ماهی گرفتن، صید کردن، تور انداختن، بهدام انداختن، گرفتن تفریح کردن