شکار گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکار گرفتن . [ش ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) شکار کردن . صید کردن . نخجیر کردن . شکار به دست آوردن . شکار ربودن : به دل گفت کاین مرد پرهیزگار همی از لب آب گیرد شکار. فردوسی . شکار یکی گشتی ازبهر آنک مگر دیگری را بگیری شکار. ناصرخسرو. فریبنده گیتی شکارت نگیرد جز آنگه که گویی گرفتم شکارش . ناصرخسرو. زیرا که جهان چو این و آن را یکچند گرفته بد شکارم . ناصرخسرو. نیز نگیرد جهان شکار مرا نیست دگر با غمانْش کار مرا. ناصرخسرو. و رجوع به شکار کردن شود.