صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست مطرب ما همچو دریا سینه پرجوش ماست هست تا در جام ما یک قطره می، دریا دلیم پشت ما بر کوه باشد تا سبو بر دوش ماست بر سر خمخانه افلاک، خشت آفتاب روز و شب در سیر و دور از باده پر جوش ماست شمع ایمن کز فروغش کوه صحراگرد شد روزگاری شد که پنهان در ته سرپوش ماست گر چه چون قمری ز کوکو نعل وارون میزنیم قدکشیدنهای سرو از تنگی آغوش ماست از نگاهی آسمان را میکند زیر و زبر آسمان چشمی که در تاراج عقل و هوش ماست نه همین خون میخورد خاک از دل بیتاب ما چرخ هم خونین جگر از طفل بازیگوش ماست گر چه ما را نیست صائب بادهای جز زهر تلخ گوشها تنگ شکر از بانگ نوشانوش ماست