طلب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ لَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) خواستن.<BR>۲- (اِمص.) خواست، خواهش.<BR>۳- در فارسی پولی که به عنوان قرض به کسی داده باشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ لَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) خواستن. ۲- (اِمص.) خواست، خواهش. ۳- در فارسی پولی که به عنوان قرض به کسی داده باشند.
(طِ) [ ع. ] (ص.) ۱- مرد خواهان زنان. ۲- زن خواسته مرد، معشوق ؛ ج. اطلاب، طلبه.
(طُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- گروه طلب کنندگان. ۲- گروهی که در یک جا جمع شده باشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلب . [ طُ ] (ع اِ) گروه طلب کنندگان . طُلب بالضم ؛ معرب تُلب بمعنی گروه مردم . (غیاث ) (آنندراج ). جماعتی و گروهی از مردمان را گویند که یک جا جمع شده و گرد آمده باشند. (برهان قاطع) : و چون خواهد که بجملگی حمله برد سواران را سوی راست و چپ دشمن درآرد و پیاده را هم بر آن تعبیه میبرد طُلب طُلب تا جایگاه از دشمن بستاند. (راحةالصدور راوندی ). نوباوه ٔ باغ اولین صُلب لشکرکش عهد آخرین طُلب . نظامی (لیلی و مجنون ). جان پاکان طُلب طُلب و جوق جوق آیدت از هر نواحی مست شوق . مولوی . با دو صد اقبال او محظوظ ماست با دو صد طُلب ملک محفوظ ماست . مولوی .
طلب . [ طِ ] (ع ص، اِ) مرد خواهان زنان . ◄ زن خواسته ٔ مرد و معشوق او. گویند: هو طلب النساء و هی طلبه . ج، اَطلاب، طِلبة. (منتهی الارب ).
طلب . [ طُ ل ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ طَلوب . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
جستجو التماس، خواست، تقاضا، خواستاری، خواهش، مطالبه جستن، خواستن بستانکاری (متضاد: بده، بدهکاری، دین، قرض)
واژگان فارسی سره واژهدان
درخواست، خواهه، خواه، خواسته، خواستن، خواست، جویه، جستن، بستانکاری