غرش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرش . [ غ َ ] (اِخ ) همان غرسستان است که در این زمان به زبان اهل خراسان اغلب آن را غور نامند. و آن را غرجستان نیز گفته اند و آن میان غزنة و کابل و هرات وبلخ واقع است . (از معجم البلدان ). غرجستان . غرج الشار. غرچه . غراچه . رجوع به غرجستان شود : و ولایت غرش و معاملات آن نواحی در مجموع ابوالحسن منیعی بستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ هَ . ق . ص ٣٤٤). وسلطان ضیاع و املاک ایشان به نواحی غرش از ایشان بخرید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٧). و سلطان اشخاص را درطلب او اشخاص کرد و در گرد مرکب او نرسیدند، به ولایت غرش پیش شاه شار شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٨٠).
غرش . [ غ َ ] (اِ) خراش . (برهان قاطع). غِرس . (برهان قاطع). ◄ خراشیده . (فرهنگ شعوری ). و ظاهراً بر اساس نیست . ◄ خشم و قهر و غضب . غَرس . غِرس . (برهان قاطع). غَرَس . (فرهنگ اسدی ). غُرِّش . (برهان قاطع) : گر نه بدبختمی مرا که فکند به یکی جاف جاف زودغرش . رودکی . ◄ نوائی است از موسیقی .
غرش . [ غ ِ ] (اِ) نفرت و کراهت . (ناظم الاطباء) (فرهنگ شعوری ). شعوری در لسان العجم شعری بی وزن هم برای آن شاهد آورده است .