غریبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریبی . [ غ َ ] (اِخ ) از شعرای عثمانی در قرن دهم هجری قمری است . پس از سلوک در طریق علمی به قصد اکتساب طریقه ٔ مولویه به سیاحت پرداخت و مدتی در بلاد مختلف گردش کرد و به استانبول وارد شد و به سال ٩٥٤ هَ . ق . در همانجا درگذشت . این بیت ازوست : دیدم که درد هجر دلک چاره سی نه در دیدی حبیب وصلت آکاچاره سینه در. (از قاموس الاعلام ترکی ).
غریبی . [ غ َ ] (حامص ) دوری از خان و مان . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بیگانگی و غربت . عدم آشنایی . (ناظم الاطباء) : کسی را در غریبی دل شکیباست که در خانه نباشد کار او راست . (ویس و رامین ). غریبی دشمن صعب است کز تو نخواهد جز زمین و شهر و مسکن . ناصرخسرو. وعده کرده ست بدان شهرغریبیت بسی جامه و نعمت کآن خلق ندیده ست به خواب . ناصرخسرو. کس را مباد عشق و غریبی و بی زری . عمعق بخارائی . غریبی بود عذرخواهی بزرگ . نظامی . گفت اطفال منند این اولیا در غریبی فرد از کار و کیا. مولوی . در غریبی بس توان گفتن گزاف . مولوی . گر به غریبی رود از ملک خویش محنت و سختی نبرد پینه دوز. سعدی (گلستان ). غم غریبی و غربت چو برنمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم . حافظ. - امثال : غریبی بود عذرخواهی بزرگ . نظامی (از امثال و حکم دهخدا). غریبی خاک دامن گیر دارد . ؟ (امثال و حکم دهخدا). ◄ بینوایی و گدایی و افلاس . (ناظم الاطباء). ◄ فروتنی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) قماشی است بسیار نفیس . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ (ص ) به معنی غریب . (لسان العرب از ذیل اقرب الموارد).
غریبی . [ غ َ ] (اِ) نوعی برنج در گیلان . قریبی .
واژگان فارسی سره واژهدان
ناآگاه، ناآشنایی