غزو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غزو. [ غ َزْوْ ] (ع مص ) خواستن و جستن و آهنگ کسی کردن . (منتهی الارب ). آهنگ و خواستن چیزی را و جستن و آهنگ چیزی کردن . (آنندراج ). آهنگ کردن، یقال : غزوی کذا؛ ای قصدی . (منتهی الارب ). طلب الشی ٔ.(تاج المصادر بیهقی ). اراده و طلب و قصد: عرفت ما یغزی من هذا لکلام ؛ ای یراد. (اقرب الموارد). جنگ کردن با دشمن . در پی جنگ و غارت دشمن گردیدن . (منتهی الارب ). قصد دشمن کردن . به جنگ کسی شدن . (تاج المصادر بیهقی ). قصد دشمنان برای جنگ و غارت دیار ایشان . مغزی .غَزات . غَزَوان . غزاوة. (اقرب الموارد). قصد قتال . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ در شرع این لفظاختصاص یافته به قتال با کفار. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). کافر کشتن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). با دشمن دین جنگ کردن : و ایشان [غوزیان ] به هر وقتی به غزو آیند به نواحی اسلام به هر جایی که افتد و برکوبند و غارت کنند و زود بازگردند. (حدود العالم ). غزو است مرا پیشه و همواره چنین باد تا من بوم از بدعت و از کفر جهانشوی . فرخی . تا روز به شادی بگذاریم که فردا وقت ره غزو آید و هنگام تکاپوی . فرخی . هر سال کو به غزو رود قوم خویش را زینگونه عالمی به وجود آرد از عدم . فرخی . امیر محمود (رض ) به غزو غور رفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٦).و چون این قواعد استوار گشت و کارها قرار گرفت اگر رأی غزو دوردست تر افتد توان کرد سال دیگر با فراغت دل . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٢٨٥). امیر برفت و غزو سومنات کرد و به سلامت بازآمد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٢٠٧). به غزو روی نهادی و روی روز بگرد کبود کرده چو نیل و سیاه کرده چو قار. مسعودسعد. چو همتت همه غزو است مانعی نبود و گرچه موج زند رهگذار از آتش و آب . مسعودسعد. مراد دین و دنیای تو زین غزو برآید وین دلیلی آشکار است . مسعودسعد. تیغ زن تا بر تو خواند رسم جدت آفرین غزو کن تا از تو گردد جان جدم شادمان . سیدحسن غزنوی . گر ز پی غزو غز قصد خراسان کنی گرد سواران کند چهره ٔ گردون دژم . خاقانی . فتح تو به سومنات یابم غزو تو به مولتان ببینم . خاقانی . و با عقل و اجتهاد غزو و جهاد فرمود. (سندبادنامه ص ٣). سلطان را اراده ٔ غزوی افتاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ هَ . ق . ص ٣٤١). آندم که منصور در غزو روم ایستاد و شورش جنگ برپا شد... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٤٤٦). رایات سلطان به سبب غزوی از غزوات دور افتاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٦٠). اندر آخر حمزه چون در صف شدی بی زره سرمست در غزو آمدی . مولوی (مثنوی ). بود ذکر حلمها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او. مولوی (مثنوی ). سنگ با تو در سخن آمد شهیر کز برای غزوطالوتم بگیر. مولوی (مثنوی ). ◄ در اصطلاح اهل سیرلشکری است که به قصد قتال با کفار به جایی گسیل شوند در صورتی که حضرت پیغمبر (ص ) شخصاً همراه لشکر باشد، و اگر آن حضرت همراه لشکر نبوده باشد آن لشکر را سریه گویند و بعث نیز نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ از دم شمشیر گذراندن . قتل عام کردن : و فتحه غلبة علی النصاری و غزا جمیع من کان فی داخله . ◄ غزو بالملعوب ؛ زورخانه بازی کردن . زورورزی کردن : و غزی (!) هو و اباه بالملعوب و الصراع و الفلاح . و انا غاوی (غازی ) ملعوب مصارع معالج ملاکم . (دزی ج ٢ ص ٢١٢).