فرماندهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرماندهی . [ ف َ دِ ] (حامص مرکب ) فرمانده بودن : دردستانی کن و درماندهی تات رسانند به فرماندهی . نظامی . به فرمان بری کوش کآرد بهی که فرمان بری به ز فرماندهی . نظامی . به فرماندهی سر ندارد گران جهان را سپارد به فرمان بران . نظامی . به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی . سعدی . بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی . سعدی . امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی . حافظ. - فرماندهی داشتن ؛ حاکم بودن . فرمانده بودن : حکایت کنند از جفاگستری که فرماندهی داشت بر کشوری . سعدی (بوستان ). - فرماندهی کردن ؛ فرماندهی داشتن . فرمان راندن : در آن یک سال کو فرماندهی کرد نه مرغی، بلکه موری رانیازرد. نظامی . ◄ مقام و منصب هر فرمانده نظامی . رجوع به فرمانده شود.