فرو نهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. نَ دَ) (مص مر.)<BR>۱- پایین نهادن.<BR>۲- پایین آوردن.<BR>۳- برکنار کردن.<BR>۴- جای دادن، قرار دادن.<BR>۵- اختصاص دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. نَ دَ) (مص مر.) ۱- پایین نهادن. ۲- پایین آوردن. ۳- برکنار کردن. ۴- جای دادن، قرار دادن. ۵- اختصاص دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرونهادن . [ ف ُ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) به پایین نهادن چون فرونهادن بار بر بار خود را. (یادداشت بخط مؤلف ). فروگذاشتن . گذاشتن . بزمین نهادن : از پشت یکی جوشن خرپشته فرونه کز داشتنش غیبه و جوشنت بفرکند. عماره ٔ مروزی . جام هایی که بود پاکتر از مروارید چون بدخشی کن وپیش آر و فرونه بقطار. منوچهری . نه برکشیدش فرعون از آب و از شفقت به یک زمان ننهادش همی فرو ز کنار؟ ابوحنیفه ٔ اسکافی . اسب آزت سوی بدبختی برد زین ز بخت بد فرونه بی جدال . ناصرخسرو. فرونهادن بار امل در مهب شکوک . (کلیله و دمنه ). ◄ وضع حمل . زایمان . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ تکلیف کردن . تحمیل کردن : رسولان در میانه کردند تا بر امیر خلف فرونهادند که بطاق همی باش ... و حسین شهر دیگر نواحی میدارد. (تاریخ سیستان ). ◄ منعقد کردن . قرار دادن : پس ایشان صلح فرونهادند و سوگندان مغلظ در میان کردند. (تاریخ سیستان ). ◄ ایجاد کردن . تأسیس کردن . برقرار نمودن : دعوی شیعت کردند و مذهبی فرونهادند و در آن مقالتها گفتند. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ دفن کردن . بخاک سپردن : مرده را با هرچه با خویشتن از جامه و پیرایه به گور فرونهند. (حدود العالم ). ◄ فروکردن : لختی عنان مرکب بدخوت بازکن تا دستها فروننهد مرکبت به گور. ناصرخسرو. - برداشتن و فرونهادن ؛ دم زدن و گفتگو کردن درباره ٔ چیزی : ما که فرزندان وییم، همداستان نباشیم که تو سخن پدر ما بیش از اینکه گفتی، برداری و فرونهی . (تاریخ بیهقی ).