فرو گفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرو گفتن . [ ف ُ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) گفتن و برای دیگران بازگو کردن : اجازت رسید از سر راستان که دانا فروگوید آن داستان . نظامی . چون فروگفت هرچه دید همه وآنچه زآن بیوفا شنید همه . نظامی . مجنون چو حدیث خود فروگفت بگریست پدر بدانچه او گفت . نظامی . فروگفت و بگریست بر خاک کوی جفایی کز آن شخص آمد به روی . سعدی . فروگفت عقلم به گوش ضمیر که از جامه بیرون برو همچو شیر. سعدی . به گوشش فروگفت کای هوشمند به جانی ز دانگی رهیدم ز بند. سعدی . ◄ خواندن و آواز سر دادن : نکیسا بر طریقی کآن صنم خواست فروگفت این غزل در پرده ٔ راست . نظامی . ز ترکیب ملک برد آن خلل را بزیر افکن فروگفت این غزل را. نظامی . رجوع به فروخواندن شود.