فروگرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروگرفتن . [ ف ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) پایین آوردن، چون پالان از خر فروگرفتن . (یادداشت بخط مؤلف ) : اسبانشان را زین فروگرفتند و به گیاه بردند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان وز پشت فروگیرد و برهم نهد انبار. منوچهری . عبداﷲ را فروگرفتند و دفن کردند. (تاریخ بیهقی ). حجاج سوگند خورد که او را از دار فرونگیرد مگر مادرش شفاعت کند. (مجمل التواریخ و القصص ). آن قرص از طاق فروگرفتیم . (اسرار التوحید). فروگیر از سربار این جرس را به آسانی بر آر این یک نفس را. نظامی . گفت با یزید آن کتاب از طاق فروگیر. (تذکرة الاولیاء). ◄ تصرف کردن : کار سیستان لیث را مستقیم شد و خزاین طاهر فروگرفت . (تاریخ سیستان ). ستورگاه و مرکبان و هرچه بود فروگرفت . (تاریخ سیستان ). سرای بوسهل را فروگرفتند. (تاریخ بیهقی ). - گرد چیزی را فروگرفتن ؛ محاصره کردن : هزار مرد قصد مدینه کردند و گرد مدینه را فروگرفتند. (قصص الانبیاء). ◄ دستگیر کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : چندان حرص نمود که مر او را ارسلان خان فروگرفت . (تاریخ بیهقی ). او را مغافصة فروگرفت . (جهانگشای جوینی ). - چشم فروگرفتن ؛ چشم پوشیدن : دو چشم از پی صنع باری نکوست ز عیب برادر فروگیر و دوست . سعدی . ◄ پاک کردن اشک : اشک حسرت به سرانگشت فرومی گیرم که اگر راه دهم قافله بر گل گذرد. سعدی .