قبیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قبیل . [ ق َ ] (ع اِ) مام ناف . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (ق ) روباروی . (منتهی الارب ). ظاهر و آشکارا. گویند: رأیته قبیلاً؛ یعنی روباروی و آشکارا دیدم او را. ◄ (ص ) پذرفتار. ◄ کارگزار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ پاکار. ◄ (اِ) رئیس قوم . ◄ شوی زن . ◄ جماعت مردم از سه گروه تا هرچه افزون گردد از گروه های پراکنده چون زوم و زنج و عرب یا گروه های به یک اصل و حسب یا گروه های یک پدری . ج، قُبُل . و از این است قول خدای : و حشرنا علیهم کل شی ٔ قبلاً؛ ای قبیلاً قبیلاً. و گفته اند قبلاً ای عیاناً. ◄ آنچه پیش رویه فرود آرد ریسنده از ریسمان . پیش رویه به دوک پیچیدن ریسمان است . مقابل دبیر یعنی آنچه سپس رویه برآرد وقت رشتن . ◄ پنبه . برخلاف دبیر یعنی کتان . ◄ (اِمص ) طاعت عربان . خلاف دبیر یعنی نافرمانی ایشان . ◄ به مطلب رسیدگی در قمار. برخلاف دبیر یعنی نارسیدگی در قمار. ◄ اول تافتگی رشته برخلاف دبیر یعنی آخر تافتگی آن . ◄ به سوی نرانگشت بودن پیچیدگی سر کفش . و دبیر بسوی خنصر بودن آن . ◄ (اِ) رشته ای که بسوی سینه پیش آرندوقت تافتن . و دبیر رشته ای که پس برند در تافتن . قبیل باطن فتل و دبیر ظاهر آن . (منتهی الارب ). ◄ قبیل اندرون پیچیده در دوک و دبیر بالای آن . ◄ پائین گوش . و دبیر بالای آن است . گویند: مایعرف قبیلاً من دبیر؛ یعنی نمیشناسند گوسپند مقابله ازگوسپند مدابره یا نمیشناسند مقبل را از مدبر یا نمیشناسند نسب مادر را از نسب پدر خود. (منتهی الارب ).
قبیل . [ ق َ ] (اِخ ) نام مردی است . (منتهی الارب ).