ماچین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماچین . (ص نسبی، اِ) در فارسی ماچین بمعنی چیزی که آنرا بوسه داده باشند، چه ماچ بوسه را گویند. (آنندراج ) : دلم در زلفش از فکر دهانش برنمی آید اگر در بند چین افتاده ام در قید ماچینم . محسن تأثیر (از آنندراج ).
ماچین . (اِخ ) کشن شین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نام ملکی یا شهری و چین و ماچین شهرت دارد. در تاریخ بنا کتی چین و مهاچین است و مها لفظ هندی بمعنی بزرگ و عظیم . (آنندراج ). مهاچین در سنسکریت بمعنی مملکت چین می باشد. (ناظم الاطباء). ملکی است در جنوب چین و مشرقی هندوستان . (غیاث ). در ادبیات فارسی ظاهراً از چین مراد ترکستان شرقی است و از ماچین چین اصلی یا چین بزرگ : چو آگاهی آمد به ماچین و چین بگوینده بر خواندم آفرین . فردوسی . شب تیره باید شدن سوی چین وگر سوی ماچین و مکران زمین . فردوسی . به ماچین و چین آمد این آگهی که بنشست رستم به شاهنشهی . فردوسی . بگو آن توده ٔ گل را بگو آن شاخ نسرین را بگو آن فخر خوبانرا نگارچین و ماچین را. فرخی . از ادبا عالمی فرست به ماچین وز امرا شحنه ای فرست به ارمن . فرخی . مملکت خانیان همه بستاند بر در ماچین خلیفتی بنشاند. منوچهری . و از سوی لب دریا به چین شد و از آنجا به ماچین به ترکستان اندر آمد (تاریخ سیستان ). چین توظاهر و ماچین بمثل باطن تو به چین بودی و مانده ست ترا ماچین . ناصرخسرو. افسانه ها بمن بر چون بندی گویی که من به چین و به ماچینم . ناصرخسرو. از جور بت پرستان در هندوچین و ماچین پر درد گشت جانت رخ زرد و روی پرچین . ناصرخسرو. و حکما و منجمان و ارباب دانش و اصحاب تواریخ و اهل ادیان و ملل از اهالی ختای و ماچین و هند و کشمیر و تبت ... در بندگی حضرت آسمان شکوه گروه مجتمعاند.(جامع التواریخ ). زندگانی پادشاه روی زمین و خسروچین و ماچین در پناه رای متین و انوار عقل مبین ... دراز باد. (سندبادنامه ص ٢١١). سرحد ماچین و اقصای چین که مقر سریر مملکتی واروغ اسباط چنگیزخان است ... (جهانگشای جوینی ). دو چشم شوخ تو برهم زده ختا و حبش بچین زلف تو ماچین و هند داده خراج . حافظ. رجوع به چین و چین و ماچین شود.