مثاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مثاب . [ م َ ] (ع اِ) جای بازگشتن مردم بعد از آنکه رفته باشند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). جای باز آمدن . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ جای گرد آمدن مردم پس از پراکنده گشتن . (از اقرب الموارد). جای انبوه آدمیان . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ مثاب البئر؛ جای آب گرفتن از چاه و ایستادنگاه ساقی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جای ایستادن ساقی از چاه یا وسط آن . (از اقرب الموارد). ◄ جای گرد آمدن آب در چاه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جای انبوه آب . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ میانه ٔ چاه که آب نخست در وی گرد آید. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
مثاب . [ م ُ ] (ع ص ) جزا و پاداش و ثواب داده شده . (غیاث ) (آنندراج ). پاداش داده شده و مأجور و جزای نیک داده شده . (ناظم الاطباء). اجر یافته . پاداش یافته . به پاداش رسیده . - عنداﷲ مثاب شدن ؛ جزای نیک از خداوند عالم جل شأنه دریافت کردن . (ناظم الاطباء). - مثاب بودن ؛ به ثواب و پاداش نیک رسیدن . (ناظم الاطباء). - مثاب گشتن ؛ اجرت بردن . پاداش یافتن : مرا چو بی گنهی آسمان مخاطب کرد نکرده طاعت، گشتم ز خامه ٔ تو مثاب . عثمان مختاری . بر بد و نیک از تو در همه سال خلق عالم معقب اند و مثاب . مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ٣٨).