مخیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخیل . [ م ُ خ َی ْ ی ِ ] (ع ص ) آنکه می پندارد و خیال می کند و شک می کند و اندیشه می کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه تفرس می نماید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه می گذارد خیال را در نزدیکی بچه شتر، تا گرگ از آن بترسد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه بددل می شود و بازمی ایستد از کسی . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ به گمان افکننده و بشک و تردید اندازنده و به خیال وادارنده : آنچه کرده است از سر تعجیل بوده است به وسوسه ٔ شیطان مسول و توهم نفس اماره ٔ مخیل . (سندبادنامه ص ١٠٠). ◄ ابری که آن را بارنده پندارند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به تخییل شود.
مخیل . [ م ُ خ َی ْ ی َ ] (ع ص ) پنداشته شده و خیال کرده شده . (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد) (از محیط المحیط). فلان یذهب علی المخیل ؛ ای علی غرر من غیر یقین . (تاج العروس ) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ ثوب مخیل ؛ جامه ٔ پاسبان . (مهذب الاسماء).
مخیل . [ م ُ خ َی ْ ی َ ] (ع اِ) جامه ای که در آن نقش جانور باشد. (از فرهنگ لغات مشکل دیوان البسه ٔ نظام قاری ) : خشیشی و ابیاری او را وزیر حرم نرمدست مخیل مشیر. نظام قاری (دیوان البسه ٔ چ استانبول ص ١٧٤). مخیل بدو گفت رو تن بزن چو تو موج باشی و او موج زن . نظام قاری (دیوان البسه ایضاً ص ١٧٧).