مسدس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسدس . [ م َ دَ ] (ع ق ) شش شش : جاؤوا مَسدَس َ؛ آمدند شش شش . (ناظم الاطباء).
مسدس . [ م ُ س َدْ دَ ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی ازتسدیس . رجوع به تسدیس شود. ◄ شش شده . دارای شش رکن . (از اقرب الموارد). شش پهلو. (غیاث ) (آنندراج ). شش کرانه . شش گوش . شش گوشه . ◄ نزد محاسبان و مهندسان، سطحی باشد که شش ضلع متساوی بدان محیط بود، و اگر ضلعها متساوی یکدیگر نبودند، آن را ذوستة اضلاع نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون ) : این مربعخانه ٔ نور از خروش صادقان چون مسدس خان زنبوران پرافغان آمده . خاقانی . مربع مخالف نمودی خیال مسدس نشان دور دادی ز حال . نظامی . - مسدس عالم ؛ کنایه از شش جهت است که بالا و پایین و پس و پیش و چپ و راست عالم باشد و به عربی جهات سته خوانند.(برهان ) (آنندراج ). مسدس گیتی : روحانیان مثلث عطری بسوختند وز عطرها مسدس عالم شده ملا. خاقانی . - مسدس گیتی ؛ مسدس عالم : از دم خلق تو در مسدس گیتی بوی مثلث بهر مشام برآمد. خاقانی . ◄ نزد اهل تکسیر، وِفقی باشد مشتمل بر سی و شش مربع کوچک که آن را مربع شش در شش نامند و وفق سُداسی نیزآن را گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ در عروض نوعی مسمط است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). قسمی از شعر که بر اصل بیت چهار مصراع افزوده باشد. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ شعر که بر شش جزء بناشده باشد. (از اقرب الموارد). ◄ در اصطلاح امروزین عربی، شش لول . رِوُلْوِر. هفت تیر.