مشکک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشکک . [ م ُ ش َک ْ ک َ ] (ع ص ) در شک افکنده . (آنندراج ). شک کرده . و در گمان و در شک افتاده . (ناظم الاطباء). آنچه درباره ٔ آن شک شده . (فرهنگ فارسی معین ). - کلی ِ مشکک ؛ عبارت از کلیی است که حصول و صدق آن در بعضی افراد به تشکیک باشد و اختلاف در بعضی افراد به اقدمیت و اولویت و غیره باشد. (فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ). هر کلی که صدق وی بر افراد خود بالسویه و برابر نباشد. چنانکه شیرینی، سپیدی، سیاهی، چه شیرینی شکر تیغال و شکر و عسل یکسان و برابر نیست و سپیدی روز و برف و گچ و سیم متفاوت است . کلی مشکک همیشه در اعراض باشد نه در جواهر چون تلخی و تندی و شیرینی و سپیدی و ترشی و بلندی و کوتاهی و غیره . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به دستورالحکما و تعریفات جرجانی و تشکیک شود.
مشکک . [ م ُ / م ِ ک َ ] (اِ مصغر) تصغیر مشک است . (برهان ). ◄ نام گیاهی است خوشبوی که به عربی سعد خوانند. (برهان ). بیخ گیاهی است خوشبوی که در دواها به کار برند و به تازی آن را سعد و به هندی موته خوانند. (جهانگیری ). مشک زمین . گیاهی است خوشبو. (آنندراج ). نام گیاهی است که به تازی سعد گویند. (ناظم الاطباء). قسمی سبزی خوردنی صحرایی . (یادداشت مؤلف ) : گرچه مشکک بسی بود خوشبوی فرق از او تا به مشک بسیار است . شیخ آذری (از جهانگیری ). رجوع به مشک زمین و مشک زیرزمین شود. ◄ موش دشتی . (ناظم الاطباء).