مشکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشکی . [ م ُ / م ِ ] (ص نسبی ) منسوب به مشک . به مشک آغشته . ◄ سرخ تیره ٔ مایل به سیاهی . (ناظم الاطباء). سیاه . اسود. لیکن گویا در اول این کلمه بر سرخی که به سیاهی زند اطلاق میشده است . (یادداشت مؤلف ) : اگر غم ز دریاست خشکی کنیم همه چادر خاک مشکی کنیم . فردوسی .
مشکی . [ م ُ ] (ع ص ) تسلی دهنده و خاموش کننده زاری و فغان را. (ناظم الاطباء). دورکننده شکایت و گله ٔ کسی را. (آنندراج ).
مشکی . [ م َ کی ی ] (ع ص ) گله کرده شده . (ناظم الاطباء).