معطل گذاشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معطل گذاشتن . [ م ُ ع َطْ طَ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) مهمل گذاشتن . عاطل و بی بهره رها کردن : پیوسته بر تخت بنشستی و از خصایص دقیقه ای مهمل و معطل نگذاشتی . (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ٤٥). شکر خدای کن که موفق شدی به خیر زانعام و فضل خود نه معطل گذاشتت . سعدی . اهل و عیالش را بی معاش و معطل نگذارد. سعدی .(مجالس ). ◄ منتظر گذاشتن . در انتظار نگه داشتن و رجوع به معطل کردن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
رها کردن، ول کردن بلااستفاده گذاشتن بلاتکلیف گذاشتن