مفیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ فِ) [ ع. ] (اِفا.) بهوش آینده، بیدار شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ فِ) [ ع. ] (اِفا.) بهوش آینده، بیدار شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مفیق . [ م ُ ] (ع ص ) هوشیار. (غیاث ) (آنندراج ) : این مثل از خود نگفتم ای رفیق سرسری مشنو چو اهلی و مفیق . مولوی . ◄ بیدارشونده . بیدار : ز خواب هوی گشت بیدار هر کس نخواهم شدن من ز خوابش مفیقا. منوچهری . و رجوع به افاقة شود. ◄ شاعر مفیق ؛ شاعر سخن عجب آور. (منتهی الارب ) (ازناظم الاطباء). شاعر مفلق . (اقرب الموارد) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ شتر ماده ٔ گردآورنده شیر را میان دو دوشیدن . مفیقة. ج، مفاویق . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).