من بعد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
من بعد. [ مِم ْ ب َ ] (ع ق مرکب ) از این سپس . (آنندراج ). پس از این . زین پس . از این پس : دفتر از گفته های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم . (گلستان ). من بعد بیخ صحبت اغیار برکنم در باغ دل رها نکنم جز جمال دوست . سعدی . بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد من بعد بر آن شرطم کز توبه بپرهیزم . سعدی . یک چند به خیره عمر بگذشت من بعدبر آن سرم که چندی بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ٔ کار خویش گیرم . سعدی . من بعد با فلک مفکن کار بنده را زیرا کز او به کس نرسد هیچ طایله . ابن یمین (دیوان چ باستانی راد ص ١٥٨). من بعد عقده ای که فتد در امور ملک روشن شده ست ابن یمین را که زودزود گردد به یمن همت این قطب اولیا یکسر گشاده چون ره صدق و صفا گشود. ابن یمین . من بعد هرگز نتوانست به طریق گذشته در من تصرف کند. (انیس الطالبین ص ١٢٠). والده ٔ آن درویش توبه کرد که من بعد از کسی چیزی نگیرد. (انیس الطالبین ص ١٣٩).