مومین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مومین . (ص نسبی )مومی . مومی شده و از موم ساخته شده . (ناظم الاطباء). هرچیز که از موم ساخته باشند. (آنندراج ) : بر دل مومین و جان مؤمنش مهر و مهر دین مهیا دیده ام . خاقانی . به هر مجلس که شهدت خوان درآرد به صورتهای مومین جان درآرد. نظامی . - جامه ٔ مومین ؛ موم جامه و مشمع. (ناظم الاطباء). مرادف موم جامه است . (آنندراج ) : باتریهای حسودان چرب ونرمی می کنم جامه ٔ مومین بود آسیب باران را علاج . محمدسعید اشرف (از آنندراج ). - طبع مومین ؛ سرشت و طبیعت نرم همچون موم . - نخل مومین ؛ صورت نخلی که از موم ساخته باشند. پیکره ٔ درخت نخل که از موم ساخته شده باشد : بلی نخل خرمای مریم بخندد بر آن نخل مومین که غیلان نماید. خاقانی . رجوع به مدخل نخل مومین شود.