می خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
می خوردن . [م َ / م ِ ی ْ خُوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) شراب خوردن . باده خوردن . شراب نوشیدن . می نوشیدن : می خورم تا چو نار بشکافم می خورم تا چوخی بر آماسم . ابوشکور بلخی . پنج شش می بخورد پر گل گشت روی آن ماه نیکوان یکسر. فرخی . روز دیگر همه کس می خورد و شاد زید کیست آن کس که مرا یارد گفتن که مخور. فرخی . می خور کت بادنوش بر سمن و پیلگوش روز رش و رام و جوش، روز خور و ماه و باد. منوچهری . شهنشه گفت رامین را تو می ده که می خوردن ز دست دوستان به . (ویس و رامین ). بر دروغ و زنا و می خوردن روز و شب همچو زاغ ناهارند. ناصرخسرو. آبادی میخانه ز می خوردن ماست خون دو هزار توبه در گردن ماست . (منسوب به خیام ). زخمی که سه یک بودت خواهی دو سه شش گردد یکدم سه یکی می خور بایار به صبح اندر. خاقانی . هزار از بهر می خوردن بود یار یکی از بهر غمخوردن نگهدار. نظامی . ای دل که ترا گفت که این دم می خور کان گه که نباشی غم عالم می خور. کمال اسماعیل . هر که می با تو خورد عربده کرد هر که روی تو دید عشق آورد. سعدی . بیار ساقی دریای مشرق و مغرب که دیر مست شود هرکه می خورد بدوام . سعدی . مر این صوفیان بین که می خورده اند مرقع بسیلی گرو کرده اند. سعدی . می چنان خور که او مباح بود نه از او خانه مستراح بود. اوحدی . تا نخواهد طبیعتت می خور چونکه خواهددگر نشاید خورد. ابن یمین . نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش . حافظ. می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند. حافظ. و رجوع به می خوار و می خواره شود.