نابودمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نابودمند. [ م َ ] (ص مرکب ) صاحب پریشانی و افلاس . مفلس . پریشان . فقیر. بی برگ و نوا. (برهان ) (ناظم الاطباء). کنایه از مفلس و فقیر. (انجمن آرا). مفلس . بینوا. (شعوری ). بی چیز. تهیدست . کوتاه دست : تو کوتاه دستی و نابودمند مزن دست بر شاخ سرو بلند. (همای و همایون ).