نرمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نرمی . [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دربقاضی بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور، در ١٤هزارگزی جنوب شرقی نیشابور، در جلگه ٔ معتدل هوائی واقع است و ١٠٣ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات، شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
نرمی . [ ن َ ] (حامص ) ملاست . (ناظم الاطباء). مقابل زبری . (یادداشت مؤلف ) : مبین نرمی پشت شمشیر تیز گذارش نگر گاه خشم و ستیز. اسدی . پنجم ز ره دست بساوش که بدانی نرمی و درشتی چو ز خر خار گران را. ناصرخسرو. ◄ نعومت . رخاصت . (یادداشت مؤلف ) : تن خنگ بید ارچه باشد سپید به تری و نرمی نباشد چو بید. رودکی . ◄ مقابل خشکی . تری . تازگی . فرمان پذیری . انعطاف پذیری . مقابل سختی و خشکی، در ترکیباتی چون : نرمی انبان . نرمی چرم . نرمی عضلات . نرمی نان . ◄ لطافت . رقت . نازکی . مقابل کثافت : هم اوبه نرمی باد و هم او به تیزی آب هم او به جستن آتش هم او به هنگ تراب . ؟ (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ صفا و همواری که بعد از حالت خشونت و ناهمواری حاصل شود. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ همواری . جلا. (ناظم الاطباء). صاف و صیقلی بودن . ◄ رفق . (منتهی الارب ) (مجمل ). مداراة. (منتهی الارب ). لطف . (مهذب الاسماء). ملایمت . (ناظم الاطباء). ارفاق . مرافقت . ملاینت . ملاطفت . مدارا. مدارات . خوش رفتاری . (یادداشت مؤلف ). مقابل ستم و زور و جبر و تندی و خشونت : به نرمی بسی چیز کردن توان که بستم ندانی بکردن تو آن . ابوشکور. به نرمی برآردبسی چیز مرد که آن برنیاید به جنگ و نبرد. ابوشکور. به هیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی به گاه نرمی گوئی که آبداده تشی . منجیک . چو کارت به نرمی نگردد نکوی درشتی کن آنگاه و پس رزم جوی . فردوسی . که تندی و تیزی نیاید به کار به نرمی برآید ز سوراخ مار. فردوسی . بردار درشتی ز دل خصم به نرمی کز دنبه به نضج آید ای دوست مغنده . عسجدی . به نرمی چو کاری توان برد پیش درشتی مجوئید زاندازه بیش . اسدی . هم از نرمی بسی دل رام گردد ز تندی پخته ها بس خام گردد. ناصرخسرو. گرفته کینه و مهرت به نرمی و تیزی همی کشید عنان و مهار آتش و آب . مسعودسعد. من کرده درشتی و تو نرمی از من همه تندی از تو گرمی . نظامی . درشتی و نرمی به هم در به است چو رگزن که جراح و مرهم نه است . سعدی . به نرمی چو حاصل نگردد مراد درشتی ز نرمی در آن حال به . ؟ ◄ ادب . آهستگی : چنین است گردنده ٔ گوژپشت چو نرمی نمودی بیابی درشت . فردوسی . نخستین به نرمی سخنگوی باش به داد و به کوشش بی آهوی باش . فردوسی . چو نزدش بوی بسته کن چشم و گوش بر او جز به نرمی زمانی مکوش . اسدی . به نرمی گفت کای مرد سخنگوی سخن در مغز تو چون آب در جوی . نظامی . ◄ بردباری . صبر. حوصله . (ناظم الاطباء). آهستگی . بی شتابی .تأنی . آرامی . (یادداشت مؤلف ). - نرمی نمودن ؛ ملایمت کردن . بردباری نمودن . با صبر و حوصله کاری کردن . (ناظم الاطباء). ◄ کندی . آهستگی . بی شتابی : چون تک اندیشه به گرمی رسید تندرو چرخ به نرمی رسید. نظامی . ◄ آهستگی . تدبیر. چاره گری : به نرمی ظفر جوی بر خصم جاهل که کُه را به نرمی کند پست باران . ناصرخسرو. دست چون ماند به زیر سنگ سخت جز به نرمی کی توان بیرون کشید. مسعودسعد. چو شاید گرفتن به نرمی دیار به پیکار خون از سپاهی مبار. سعدی . ◄ رقت . نازکی . - نرمی دل ؛ رأفت . مهربانی : درشتی دل شاه و نرمی دلش ندانی هویدا کند حاصلش . دقیقی یا عنصری . ◄ لینت . روانی .(یادداشت مؤلف ). ◄ سلاست . (یادداشت مؤلف ). روانی . همواری : همچنانکه گردون کشان و خراس بانان جایگاه گردش چوب گردون و میل خراس را به روغن چرب کنند تا حرکت آن به نرمی بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ سهولت . آسانی . آسایش . مقابل سختی . ضد سختی . (یادداشت مؤلف ) : جز ایشان را که رخت از چشمه بردند ز نرمی ها به سختی ها سپردند. نظامی .