نضج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نضج . [ ن ُ / ن َ ] (ع اِمص ) پختگی و رسیدگی گوشت و خرما و جز آن . (از اقرب الموارد) (از المنجد). پختگی . رسیدگی در میوه و گوشت و خوردنیها. ◄ هضم . انهضام . گواردن . گوارش . (یادداشت مؤلف ). ◄ پختگی و رسیدگی ماده ٔ بیماری : دل اینجا علتی دارد که نضجی نیست دردش را هنوز آن روزنش بسته ست و او بیمار بحرانی . خاقانی . سرسامی َ است عالم و عدل است نضج او نضج از دوای عافیت آور نکوتر است . خاقانی . بی نضج دولت او سرسامی َ است عالم کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی . خاقانی . ◄ (مص )رسیدن میوه . پخته شدن چیزی . (از منتهی الارب ). پختن .(ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠). رسیدن میوه و پختن هر چیز. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پخته شدن . (تاج المصادر بیهقی ). پخته شدن گوشت و رسیدن خرما و میوه و آماده گشتن برای خوردن . (از ناظم الاطباء). و اسم از آن نیز نَضج و نُضْج است . رجوع به نَضَج شود. بریان شدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠) (دهار). ◄ یک ماه و مانند آن از وقت زاییدن ماده شتر گذشتن و نزاییدن آن . نَضج . (از معجم متن اللغة). نَضَج . ◄ پخته شدن ماده ٔ بیماری . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پختن ریش . پختن ماده و خلط. به اصطلاح اطباء لائق خروج شدن خلط به غلیظ شدن رقیق یا به رقیق شدن غلیظ. (غیاث اللغات ). پخته شدن ماده و جراحت . (ناظم الاطباء).
نضج . [ ن َ ض َ ] (ع مص ) پختن و رسیدن و قابل خوردن شدن خرما و گوشت و جز آن . (از اقرب الموارد). و اسم از آن نُضج و نَضج است . (از اقرب الموارد). رجوع به نُضج شود. ◄ یک سال گذشتن و باردار نشدن ناقه . یعنی طولانی شدن وقت زائیدن آن . (از اقرب الموارد) (از المنجد). گویند: نضجت الناقة بولدها. رجوع به نُضج و نَضج شود.