نفس کش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفس کش کردن . [ ن َ ف َ ک ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) با پف چراغ را خاموش کردن . با دمیدن و فوت کردن چراغ را کشتن . خاموش کردن : جنون بس است پریشانی دماغ مرا به حرف سرد نفس کش مکن چراغ مرا. ملاسالک (آنندراج ).