نفس کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفس کشیدن . [ ن َ ف َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) تنفس کردن . (ناظم الاطباء). دم زدن . (یادداشت مؤلف ) : اگر چه خانه ٔ آئینه ست روی زمین نفس کشیدن ما هیچکس نمی بیند. صائب (آنندراج ). - امثال : نمرده نفس کشیدن از یادش رفته است . ◄ اعتراض کردن . لب به شکوه و شکایت و انتقاد گشودن . جیک زدن . لب از لب برداشتن . لب گشودن : کسی جرأت نفس کشیدن ندارد؛ کسی را یارای اعتراض و شکایت نیست .