همزاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همزاد. [ هََ ] (ص مرکب ) هم سن . همسال . (برهان ) : که پیوند شاه است و همزاد اوی سواری است جنگاور و نامجوی . فردوسی . سه پیر بودند ندیمان وی و همزاد او. (تاریخ بیهقی ). مرا رامین نه خویش است و نه پیوند نه هم گوهر نه همزاد و نه فرزند. فخرالدین اسعد. همزادبود آزر نمرودش استاد بود یوسف نجارش . خاقانی . پس آنگه کردشان در پهلوی باد که احسنت ای جهان پهلو دو همزاد. نظامی . به حکم آنکه گلگون سبک خیز بدو بخشم ز همزادان شبدیز. نظامی . فرمود به دوستان همزاد تا از پس او دوند چون باد. نظامی . ◄ توأم . دوقلو. کودکی که با کودک دیگراز یک مادر بزاید. (یادداشت مؤلف ). ◄ دوست . رفیق . (یادداشت مؤلف ) : ملک همزاد تو آمد پس بناز در تن این نازنین همزاد باش . مسعودسعد. همیشه تیغ تو بی نصرت و ظفر نبود که هست تیغ تو با نصرت و ظفر همزاد. مسعودسعد. بار دل به ز صبر ننهادند ظفر و صبر هر دو همزادند. سنائی . که ما هر دو به چین همزاد بودیم دو شاگرد از یکی استاد بودیم . نظامی . کآشنایی مرا ز همزادان برد مهمان که خاکش آبادان . نظامی . ◄ مشهور است که چون فرزندی متولد شد جنی هم با او به وجود می آید و با آن شخص همراه می باشد. آن جن را نیز همزاد میگویند. (برهان ).
همزاد. [ هََ ] (ص مرکب ) رفیقی که در زاد و راحله شریک باشد. (از برهان ). گمان نمیرود که جزء دوم این ترکیب، زاد (واژه ٔ عربی به معنی توشه ) باشد و مؤلف برهان با معنی دوم همزاد چنین تعبیری برای لفظ «زاد» کرده است .