هواخواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هواخواه . [ هََ خوا / خا ] (نف مرکب ) یار و دوست و محب . (برهان ). هوادار. طرفدار. جانب دار. موافق . (از یادداشتهای بخط مؤلف ) : آن خریدار سخندان و سخن وآن هواخواه هنرمند و هنر. فرخی . پادشا باش و رخ از شادی ماننده ٔ گل رخ بدخواه هواخواه تو ماننده ٔکاه . فرخی . بنده وفادار و هواخواه توست بنده هواخواه و وفادار، دار. منوچهری . چوهم دل بود او را، هم درم بود هوادار و هواخواهش نه کم بود. فخرالدین اسعد. دل اختر از جان هواخواه توست زبان زمانه ثناخواه توست . اسدی . هرکه زبان او خوشتر هواخواه اوبیشتر. (قابوسنامه ). تا بود قضا، بود وفادار یمینش تا هست قدر، هست هواخواه شمالش . ناصرخسرو. در کهن انصاف نوان کم بود پیر هواخواه جوان کم بود. نظامی . دلیران ارمن هواخواه او کمربسته بر رسم و بر راه او. نظامی . دو بهره جهان را در آن شهر یافت هواخواه خود را یکی بهر یافت . نظامی . چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست به طبعش هواخواه گشتند و دوست . سعدی . بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم . حافظ. من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش در عشق دیدن تو هواخواه غربتم . حافظ. هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته میخوانی . حافظ.