وزمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وزمة. [ وَ م َ ] (ع اِ) اندازه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ دسته ٔ سبزی تره . (المنجد). ◄ (مص ) اندکی زیان رسیدن در مال . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و فعل آن به طور مجهول استعمال شود. (منتهی الارب ). ◄ چیز اندک را به سوی مثل آن گرد کردن . ◄ رخنه کردن در چیزی . (منتهی الارب ). ◄ به شباروزی یک بار خوردن . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). ◄ بروی درافتادن در خوردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
وزمه . [ وَ م َ / م ِ ] (اِ) فصل زمستان را گویند، چه وزمه بادی باشد که در آخر زمستان وزد. (آنندراج ). - باد وزمه ؛ بادی که در آخر زمستان وزد. (ناظم الاطباء). - وزمه باد ؛ بادی که در آخر زمستان وزد. (ناظم الاطباء).