پخسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخسان . [ پ َ ] (نف، ق ) صفت بیان حالت از پخسانیدن . بخسان . پژمرده . گداخته و فراهم آمده از غم و درد. (برهان ) : شاه ایران از آن کریمتر است که دل چون منی کند پخسان . فرخی . ◄ عشوه کنان . ◄ خرامان . (برهان ). و رجوع به بخسان و پخس شود.