پخس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخس . [ پ َ ] (ص، اِ) تخس . (صحاح الفرس ). بخس . (رشیدی ). کُنجُل . پیر چون بشره ٔ دست و پای در آب گرم . ترنجیده . چین چین شده چنانکه پوست از حرارت آفتاب . (برهان ). چروک خورده . پژمرده . ◄ گداخته . (غیاث اللغات ). ◄ پژمژده بود از نیستی یا از غم . (صحاح الفرس ). ◄ مزروع بی آب حاصل آمده . ◄ هرچیز ناقص . ◄ عشوه . ناز. ◄ خرام . (برهان ). معانی فوق برای کلمه ٔ پخش در لغت نامه ها ذکر شده است بنا بر عادت قدمای لغت نویسان فارسی که گاهی مشتقی را بجای مصدر آرند و معانی که باید در مصدر ذکر کنند در مشتق بیان کنند. رجوع به پخسیدن و پخش شود.