پرخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرخم . [ پ ُ خ َ ] (ص مرکب ) پر ماز. پر شکن . پر پیچ . پرتاب . خم اندر خم : آویختی آفتاب را دوش از سلسله های جعد پرخم . خاقانی . ◄ کنایه است از مبالغه در تحریرات دلاویز موسیقی . (غیاث اللغات بنقل از شرح خاقانی ) (؟).
پرخم . [ پ َ خ َ ] (ص ) درهم . پریشان . (از شعوری بنقل از محمودی ).